خاطرات این چند روز
دروووووووووووووووود به همه دوستای خوبم
وای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود اولین بار بود که از نی نی وبلاگ و دوستای خوبم دور شده بودم .
اول از همه که شازده پسر ما رادوین گوشی مامانشو خراب کرده و گوشیم دیگه دوربین نداشت
و دوربین عکاسی هم به همین صورت بود به همین دلیل نمیتونستم عکس بگیرم
دوم اینکه خیلی این مدت درگیر کارهای خودم بود . همین روزهای خوبی داشتیم هم اینکه روزهای کمی ناخوشی رو سپری کردیم . و پنبه نرم نازک من همیشه همراه مامانش بود و با خندهاش و شیرین زبونیش حال رو ز مامانش رو عوض میکرد . پشت چراغ قرمز ایستاده بودم و غرق درافکار خودم بودم و رادوین هم زیر لب برای خودش و ماشینش داشت حرف میزد و کودکی میکرد من با صدای بوق ماشین پشتی به خودم اومدم و حرکت کردم ولی نمیدونستم مقصد کجاست چندروز بود که اصلا حال خوبی نداشتم نمیدونم چرا
و رادوین اون لحظه نگاهی به من انداخت و گفت میمینا love me اون لحظه برگشتم نگاهش کردم اخ که چقدر چسبید اشک تو چشمام جمع شده بود ماشین رو نگه داشتم پیاده شدم و رفتم پشت کنارش نشستم و محکم بغلش کردم
دوست داشتم تو بغلم بیشتر بگیرمش ولی خودش دوست داشت که ازاد باشه
رفتیم شیرینی تلخ کیک مدل پیانو رو واسه تولد بابا احسان سفارش دادیم و اومدیم خونه .
23 اذر تولد احسان بود
ولی نشد هیچ عکسی بگیریم و خونوادهامون رو دعوت کردیم شام اومدن خونمون
احسان در سن 32 سالگی 7 روزهگی و رادوین من در سن 2 سال 6 ماهگی روطی میکنند.

کیک 30 ماهگی رادوینم

روز اربعین تصمیم گرفتیم که بریم تهران بگردیم اول تصمیم داشتیم بریم توچال و درکه ولی با تماس تلفنی که با دوستم سونیا داشتیم تصمیم گرفتیم که بریم جاهای تاریخی مثل بازار .....

پارک اب و اتش



المیرا جونم اجازه داد که رادوین تو کالسکه اش بشینه
و خودمون فراموش کردیم کالسکه رادوین رو ببریم و کمی برامون سخت بود که رادوین رو بغل بگیریم


خیلی روز عالی بود واقعا در کنار هم بهمون خوش گذشت 
پنجشنبه گذشته هم عمو سامان و امیررضا با هم 14 تا اهنگهای راک تنظیم کرده بودن و مراسم خونه امیررضا بود که همه دوستان جمع شده بود و کنسرت راک به پا کردن و با تم راکی همه باید ارایش و لباسمون راک میبود .
رژ مشکی و چشمها کمی ارایش تیره . خیلی شب خوبی بود یه شب خاص که دوست نداشتیم تموم بشه
بکی از اهنگها رو عمو سامان برای متین تنظیم کرده بود که فوق العاده بود
رو زجمعه هم با همون جمع 20 نفره راهی دیزی خوردن شدیم و تا شب فقط کلی گفتیم و خندیدم و از لحظه لحظه هامون استفاده کردیم عکسهارو بعدا میزارم .

رادوینم میگه مامان من بخوابم از من عکس بگیر


روز تولد احسان پستچی نامه ایی برامون اورد که نوشته بود باید به امانات خارجه مراجعه کنید و سریع خودم رو به اداره پست رسوندم دیدم بسته ایی بهم تحول دادن روش ادرس اسپانیا و مادرید بود و نوشته بود لیز واییییییییییییی خدای من باور نمیشد داشتم پرواز میکردم زودی بسته رو گرفتم اوردم تو ماشین یاز کردم دوست داشتم اون لحظه جیغ بزنم گریه ام گرفته بود
از خوشحالی بسته رو تو بغلم محکم نگه داشته بودم اخه خیلی دلم براشون تنگ شده بود خدایاااااااااااااا.





اینم نامه توماس که همون شب رسید توماس عزیزم هم برامون نامه فرستاد و کلی احساس دلتنگی کرد . 
یلداتون هم مبارک باشه امسال یلدا رو ما در باغ و محیط کوهستانی در کناردوستان میگذرونیم
و الان در حال حرکت هستیم یلدامون رو ما از همین الان شروع کردیم.


خاطرات این چند روز 






